دیوارهای بلند و سادهی خانهات که گلی مینمود، چهقدر آشنا به نظر میآمد؛ وارد
شدم. حال عجیبی بود. نمیدانم چهگونه حیاط و راهروها را گذراندم. وقتی به خود
آمدم، که زیر قبّهی مبارکت بودم. به خود میبالیدم! نه، به مولای خود میبالیدم، به
خدای خود. فخر میفروختم که مرا بندهی تو کردهاند. فرصتی تکرار نشدنیست، مبادا
از دستم برود. تربت پاک فرزندت را از کیفی که نام زیبایت بر آن نقش بسته بود در
آوردم تا سجدهگاه شکر و سپاس فراوانم گردد.

ادامه ی گل نگاشت
