تبليغاتX
باغ صد خاطره

دیوارهای بلند و ساده‌ی خانه‌ات که گلی می‌نمود، چه‌قدر آشنا به نظر می‌آمد؛ وارد

 

 شدم. حال عجیبی بود. نمی‌دانم چه‌گونه حیاط و راه‌روها را گذراندم. وقتی به خود

 

آمدم، که زیر قبّه‌ی مبارکت بودم. به خود می‌بالیدم! نه، به مولای خود می‌بالیدم، به

 

خدای خود. فخر می‌فروختم که مرا بنده‌ی تو کرده‌اند. فرصتی تکرار نشدنی‌ست، مبادا

 

از دستم برود. تربت پاک فرزندت را از کیفی که نام زیبایت بر آن نقش بسته بود در

 

آوردم تا سجده‌گاه شکر و سپاس فراوانم گردد.

 

               

 

      


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط mlz در سه شنبه 17 مهر1386 و ساعت 0:29 |
 

دگر کی عدالت ، خورشید رخشانی چون تو در آسمان خود خواهد دید؟

شجاعت کجا اسطوره ای چون تو خواهد داشت؟

صبر و حلم اگر تو را نمی دیدند، اوج قله ی خویش را نمی یافتند.

                                   

 به راستی " چه گونه این چنین که بلند بر زبر ماسوا ایستاده ای

 در کنار تنور پیرزنی جای می گیری؟

و زیر مهمیز کودکانه ی بچگکان یتیم

و در بازار تنگ کوفه؟ "

از تو گفتن و در تو اندیشیدن، وَلَه و حیرانی مرا افزون می کند که 

" نه خدا توانمت خواند ، نه بشر توانمت گفت. "

اکنون با این مصیبت و این عزا چه باید کرد که جبریل در سوگت فریاد کنان به مرثیه سرایی پرداخته است:

"" تهدّمَت و الله اركانُ الهُدى و انطمست اعلامُ التقى و انفصَمت العروة الوثقى قٌتل ابن عمّ المصطفى (ص) ...""
 
 ماییم و انتظار موعودت که تو را با تمام عظمتت به جانشینی خواهد نشست.
 
 
+ گل نگاشت توسط sjj در دوشنبه 9 مهر1386 و ساعت 16:35 |