نمی دونم باید از کجا بنویسم ... روزهای سختی بود. گر چه ماه ها بود که می دونستیم به ظاهر کاری از کسی برنمیاد، اما امید داشتیم؛ یا شاید هم هراس داشتیم از آن چه با روال طبیعی داشت برسرمان می آمد.
بابا مدت ها بود که رختخواب رو ترک نکرده بود و داشت برای رفتن آماده مون می کرد و خدا خواسته بود او رو یک باره از ما نگیره و ما و دنیا رو از او! اما سخن رفتن تا گفته نشده، خونده نمی شه هر چند انتظارش رو بکشی. و وقتش که رسید...............
نه، هنوز هم نمی تونم بنویسم . چه حرف هایی برای گفتن دارم که ... که بغض و اشک مجالش نمی ده؛ هر چند دیگه تا چهلم چیزی نمونده.

چند روز پیش، سالروز تولد خواهر کوچکم ـ که دیگه خانومی شده ـ بود. می دونستم که حال و هوای بدی ست اما دنیا همینه و زندگی ادامه داره. من که دوری از خانواده در این مدت بیشتر اذیتم می کنه و نمی تونستم به دیدارش برم، بهش تلفن کردم. بالاخره من خواهر بزرگترم و وظایفی دارم؛ گر چه برای خودم خیلی سخت بود اما خیلی راحت و بی تکلف، تولدش رو تبریک گفتم و مثل همیشه براش دعا کردم که زیر سایه ی امام زمان، تا پایان عمر کنیزی کنه. حالا که روز تولد خودم شده، بقیه موندن که بهم چی بگن. هر سال می گفتن زیر سایه ی امام زمان و پدر و مادر سال ها زنده باشی؛ حالا ... .
خدایا! این مدت خیلی صبوری کردم چرا که یقین داشتم این صبر، مرضی توست و تو بهتر از همه می دانی که چه سخت است غم رفتن یک پدر، آن هم پدری مهربان، صبور، پراز عاطفه و ... .
خدایا ! این مدت را لحظه به لحظه با یاد اهل بیت و مصائبشان گذراندیم تا در یتیمی نیز قدر نعمت را درک کرده باشیم و خود را از هدایتت محروم نساخته باشیم.
( اشک هایم سرازیر است اما می خواهم بنویسم)
خدایا! او که رفت و رفتنش ما را گداخت؛ اکنون دیگر قطعا پدری جز امام رئوفمان نداریم.
خدایا! کاش آن لیاقت را عطایمان کنی که یتیم نوازیش را بچشیم و غرق در محبتش گردیم.
خدایا ! کاش او را به ما می نمایاندی تا آتش دل را با دیدارش فرو می نشاندیم.
کاش بتوانیم برایش فرزندی کنیم .
کاش ...
کاش...
« این روزها که می گذرد هر روز، در انتظار آمدنت هستم
با من بگو که آیا من نیز ، در روزگار آمدنت هستم؟ »
اللهم عجل ثم عجل ثم عجل لولیک الفرج
