تبليغاتX
باغ صد خاطره

« یا ایّتها النّفس المطمئنّه! ارجعی الی ربّک راضیة مرضیّة! فادخلی فی عبادی، و

ادخلی جنّتی!»

 

جمعه دهم محرّم الحرام  61 هجری ست. روز عاشورا! خونبارترین روز در تمام عالم

 

امکان! بزرگترین مصیبت بشریّت! آن قدر بزرگ است که از دست چون منی هیچ

 برای نوشتن بر نمی‌آید. از امام حسین علیه السّلام نوشتن، آن هم درباره‌ی بلای

روز عاشورا، بسیار سخت است! بلکه ناشدنی ست.

تنها یک نکته: امام علیه السّلام، مظهر تسلیم خدا بودن است و همین است که

او را امام کرده است. اوج این تسلیم و سرسپاری، در ماجرای کربلا پیداست.

امام حسین علیه السّلام وقتی از مدینه بیرون می‌آیند، تا آن‌گاه که از روی اسب

به زمین می‌افتند، یک سره تسلیم رضای پروردگار بوده‌اند و همین است که ایشان

را به چنین مقامی ناشناختنی رسانده است.

 

نقل شده است که ایشان، هنگامی که تیر سه شعبه‌ی حرمله به قلبشان اصابت

 می‌کند، و هم چنین وقتی که از اسب به زمین می‌افتند، ندا می‌دهند: بسم الله

و بالله و علی ملّة رسول الله.

از طرف دیگر مپندارید که از دشمنان امام و سپاه مخالف، کسی بوده است که

معذوریّتی داشته است! به این نقل از جناب سیّد بن طاووس رضوان الله علیه در

 کتاب شریف لهوف (ص136)بنگرید:

 

ابن ریاح نقل می‌کند که مردی را دیدم که در ماجرای کربلا در سپاه ابن سعد

حاضر بود و چشمانش کور بود. دلیل کور شدن چشمانش را پرسیدم، او گفت:


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط sjj در شنبه 29 دی1386 و ساعت 1:58 |

شــد نگــون بیرق و شــیرازه ی لــشکر بدرید

شاه دین را پس از او رشته ی امّید گسست

پنج شنبه نهم محرّم الحرام سال 61 قمری ست. شمر بن ذی الجوشن، که از

قبیله‌ی بنی کلاب است و با حضرت امّ البنین سلام الله علیها قرابت دارد، به نزدیک

خیمه‌های امام حسین علیه السّلام می‌آید و خطاب به چهار فرزند امّ البنین رضوان

الله علیهم اجمعین بلند فریاد می‌زند: این بنو اختی؟ فرزندان خواهر ما کجایند؟ هیچ

یک از آن شیر مردان او را لایق پاسخ نمی‌بینند! امّا امام حسین علیه السّلام

می‌فرمایند: أجيبوه و إن كان فاسقا فإنه بعض أخوالكم‏. چهار فرزند امّ البنین از

خیمه‌گاه خارج می‌شوند تا سخنان او را بشنوند. او می‌گوید: من برایتان امان نامه

آورده‌ام! به اطاعت یزید در آیید و خود را به خاطر حسین به کشتن ندهید! حضرت

عبّاس علیه السّلام که بزرگترین برادران است فریاد می‌زند: ای دشمن خدا! دستانت

بریده باد! ما را در امان می‌داری در حالی که فرزند رسول خدا در امان نیست؟! لعنت

بر امان نامه‌ات! (لهوف، ص88) و معروف است که برای آن که دل زنان حرم، خصوصاً

حضرت زینب کبرا سلام الله علیها از این ماجرا دلگیر نشود، حضرت ابوالفضل علیه

السّلام تمام لشکر را امر به رژه می‌کند تا اهل حرم به حضور و وجود آنان دلگرم

باشند.

    السلام علیک یا باب الحوائج

سخن که به ابوفضائل می‌رسد، این نکته در گلویم گیر می‌کند و نمی‌توانم نگویم:


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط sjj در جمعه 28 دی1386 و ساعت 16:44 |

چهارشنبه هشتم محّرم الحرام 61 هجری ست. آب از این روز

 

در خیام حسینی علیه السّلام نایاب شد! (الوقایع و الحوادث، ج2، ص154)

 

بسیار شنیده‌ایم که سقّای کربلا حضرت ابوالفضائل عبّاس بن

 

علیّ بن ابی طالب علیهم السّلام بوده است؛ امّا کمتر شنیده‌ایم

 

 که در شب عاشورا و دو بار دیگر، امام حسین علیه السّلام،

 

 علیّ اکبر را همراه پنجاه جنگ‌جو برای آوردن آب

 

 فرستادند؛ که هر سه بار هم آب به خیمه‌ها رسید.

 

 حال که سخن به علیّ اکبر رسید، حیف است نگوییم:

 

سنّ ایشان بین 19 تا 25 سال ذکر شده است. او اوّلین شهید

 

 از بنی‌هاشم در کربلا ست. وقتی از پدر اجازه گرفت که

 

 به میدان برود، حضرت در وصفش فرمودند: «اللَّهُمَّ اشْهَدْ

 

 عَلَى هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ فَقَدْ بَرَزَ إِلَيْهِمْ غُلَامٌ أَشْبَهُ النَّاسِ خَلْقاً وَ

 

 خُلُقاً وَ مَنْطِقاً بِرَسُولِكَ كُنَّا إِذَا اشْتَقْنَا إِلَى نَبِيِّكَ نَظَرْنَا إِلَى

 

 وَجْهِه» و سپس عمر بن سعد را این گونه نفرین کردند

 

 که: «ٍمَا لَكَ قَطَعَ اللَّهُ رَحِمَكَ وَ لَا بَارَكَ اللَّهُ لَكَ فِي أَمْرِكَ

 

 وَ سَلَّطَ عَلَيْكَ مَنْ يَذْبَحُكَ بَعْدِي عَلَى فِرَاشِكَ كَمَا قَطَعْتَ

 

 رَحِمِي»‏ ایشان وقتی به میدان رفتند، با این رَجَز به

 

 دشمن حـمـلـه کردند:

 

أنا عليُّ بنُ الحــسـينِ بنِ علــيّ  //  مِن عُصبَۀٍ جَدُّ أبِيهِمُ النَّبِيّ‏

 

أضرِبُكُم بِالسَّيفِ أحمَي عَن أبِي  //  ضَربَ غُلامٍ هَاشِمِيٍّ عَلَوِيّ‏

 

سپس در دو بار جنگیدن، 200 نفر را به درک واصل نمودند تا

 

آن که ضجّه‌ی لشکر دشمن از بسیاریِ کشته شدگان درآمد!

 

پس از آن به ضرب  منقذ بن مرة العبدي‏ به شهادت رسیدند.

 

حمید بن مسلم نقل می‌کند که تا علیّ اکبر به زمین افتاد، خانمی

 

که همچون خورشید می‌درخشید، از خیمه‌ها بیرون جست و

 

 خود را بر جسد مطهّر انداخت و فریاد می‌زد: ای وای بر

 

 برادرم! ای وای بر میوه‌ی دلش! ای وای بر نور چشمش!

 

 تا آن که امام حسین علیه السّلام زینب سلام الله علیها را به

 

 خیمه ها باز گرداندند. (بحار الانوار، ج45، صص42 تا 44) این

 

 همان خواهری ست که وقتی فرزندان خودش جانشان

 

 را برای امامشان فدا می‌کنند، نه از خیمه بیرون می‌آید،

 

 نه صدای خود را به گریه بلند می‌کند! نکند برادر از

 

خواهرش خجالت بکشد!!!

 

ما گاهی از خود به راحتی - شاید- می‌گذریم؛ امّا برای خانواده

 

 و فرزندان خود، چنان شأنی قائل می‌شویم که آن‌ها را در

 

 مقابل دیگران بزرگ می‌کنیم و در برابر امام علیه السّلام

 

 کسی می‌پنداریم! گویی که فدا کردن آنان بر عهده‌ی ما

 

نیست! بابی انتم و امّی و نفسی و مالی و ولدی و اهل حزانتی

 

 یا آل المصطفی!

+ گل نگاشت توسط sjj در پنجشنبه 27 دی1386 و ساعت 13:46 |

 

از آن زمان که تو گفتی: زتشنگی جگرم سوخت

 

مـن آب ســرد و گـوارا بدون غـم نچشـیدم!

 

هفتم محرّم الحرام 61 هجری ست. خولی بن یزید اصبحی، در

 

نامه‌ای به ابن زیاد، سعایت ابن سعد را می‌کند؛ پاسخ ابن زیاد به

 

 ابن سعد، بستن کامل آب بر امام حسین علیه السّلام است.

 

(قلائد النّحور،ج محرّم، ص63) عمرو بن حجّاج زبیدی با چهار هزار تیرانداز،

 

 مأمور منع آب فرات بر یاران امام علیه السّلام می‌شود.

 

(فیض العلّام، ص146)

 

شهیدِ آب در کربلا، حضرت علیّ اصغر سلام الله علیه است! گویند

 

 وقتی امام حسین علیه السّلام دیدند که عملاً این فرزند از تشنگی

 

 در حال جان دادن است، او را به صحنه‌ی جنگ کشاندند و برای

 

 او طلب آب کردند. امّا آن سنگ دل بی‌رحم، «حرمله بن کاهل

 

 الاسدی»، یکی از آن سه تیرِ سه شعبه‌اش را به گلوی نازک این

 

 شیرخوار هدیّه کرد و ... «سَهمٌ مِنَ الاُذُنِ اِلَی الاُذُن!»

 

                       

 

چون مرا بردی بگو با صد خروش // گل فروشم گل فروشم گل فروش!!!

 

جــنگ من با تیر بابا دیدنی ســت! // خون من بر آسمان پاشیدنی ست!

 

قرار است امام حسین علیه‌ السّلام هرچه دارد و ندارد، در راه

 

 خدا قربانی کند! پس بهانه‌ی قربانی شدن این کودک شیرخوار

 

 نیز باید مهیّا می‌شد! این بیان تاریخ نیست، درس برای تمام

 

 تاریخ است!

 

ارتباط ما با امام یعنی همین: آن چه داری و نداری، نثار امام کن!

 

 بأبی انت و امّی و نفسی و مالی و وُلدی و اهلِ حُزانتی! آن چه

 

 برای خود به هزار دلیل شرعی نگاه می‌داری، همان است که

 

 تو را از رسیدن به امامت باز می‌دارد! بودند کسانی که در این

 

 چند شبِ مانده به عاشورا، به بهانه‌ی گرفتاری، بدهی، کار خیر

 

 نیمه تمام و ...، امام را رها کردند و رفتند تا باز گردند!! امام هم

 

 فرمودند که آن قدر از من دور شوید که صدای هَل مِن

 

 ناصِرم را نشنوید؛ که اگر بشنوید و اجابت نکنید، به روی در

 

 آتش جهنّم خواهید افتاد.

 

به هوش! کدام ذخیره از وجودمان را به هزار بهانه‌ی شرعی،

 

 از ریختن در پای اماممان باز داشته‌ایم؟ همان سدّ راه حضور

 

 به نزد اماممان است!!!

 

+ گل نگاشت توسط sjj در چهارشنبه 26 دی1386 و ساعت 1:2 |

زنجیر و شال و بیرق و پیراهن سیاه

 

  چشم انتظار مانده که اذن عزا دهید!

 

 

 

دوشنبه ششم محرّم الحرام 61 هجری ست. این جا سرزمین

 

 تفتیده‌ی کربلاست. همان جا که وقتی امام حسین علیه السّلام

 

 چشمشان بدان افتاد، فرمودند: اَعُوذُ بِاللهِ مِنَ الکَربِ وَ البَلاءِ!

 

با نگاه دوست‌داران امام، یکی از بزرگترین بلاهای آن روز، اجتماع

 

 تامّ و تمام لشکر یزید در کربلا بود! (الوقایع و الحوادث، ج2، ص153) برای

 

 امام نیز باید یاور جمع کرد. نه امام به یاوران، که یاران به امام

 

 احتیاج داشتند! اگر کسی توفیق این یاوری را بیابد، سعادت دنیا و

 

 آخرت را به دست آورده است! به همین سبب، شیرمرد پیرمرد

 

 کربلا، جناب حبیب بن مُظاهر اسدی رضوان الله علیه، از امام

 

 حسین علیه السّلام اجازه می‌گیرد که برای آوردن یاور و کمک،

 

به میان قبیله‌ی خود، بنی اسد برود. امام اجازه می‌فرمایند. آیا از

 

 اینان کسی توفیق همراهی امام علیه السّلام را می‌یابد؟! جمعی از

 

 اسدیان این دعوت را می‌پذیرند و همراه حبیب به سمت کربلا

 

به راه می‌افتند. جاسوسان خبر را به عمر سعد می‌دهند. او جمعی

 

 از سربازان را به ممانعت اسدیان می‌فرستد. درگیری شدیدی

 

 دور از کربلا رخ می‌دهد و جمعی از اسدیان، پیش از آن که امام

 

 خویش را ببینند و به کربلا برسند، در راه یاری او جان فدا

 

می‌کنند و شهید می‌شوند. اینان نیز از شهیدان پیش از عاشورایند!

 

 جمعی نیز به ناچار فرار می‌نمایند و تنها خود حبیب به خدمت

 

 امام علیه السّلام برمی‌گردد!(الوقایع و الحوادث، ج2، ص149) سعادت با که یار

 

 است و با که نه؟! امام خود انتخاب کننده‌ی همراهان است. و لو

 

 حبیب وساطت کند!

 

یاری امام، تنها وظیفه‌ی دوست‌دار امام نیست؛ بلکه از وظایف

 

 دیگر او، جمع کردن یار و یاور و دوست برای محبوب است.

 

 بخصوص کسانی که بر گردن ما حقّی دارند؛ چون خانواده، قبیله،

 

 عشیره، همسایگان و ... .

 

اما به هوش! به هوش! بر خود غرّه مشو! امام به یار احتیاج ندارد؛

 

 یاوران به امام احتیاج دارند. تمام عالم به طفیل وجود این ذوات

 

 مقدّسه آفریده شده است. ماییم که باید خود را به بهانه‌ای به

 

 آنان متّصل کنیم تا رنگ سعادت بر خود بزنیم! اگر نگاه لطفی

 

 کردند و ما را به جایی رساندند، بر خود ادّعای صفت اتّصال به

 

 امام نبندیم که کوچک‌تر از آنیم!!!

 

+ گل نگاشت توسط sjj در سه شنبه 25 دی1386 و ساعت 1:53 |

یک شنبه ‌پنجم محرّم الحرام سال 61 هجری.

ماجرای کربلا، عجب در عجب است! از یک سو چهار هزار ملک به کمک

 امامشان می‌آیند، ولی امام حسین علیه السّلام به آنان اجازه‌ی ورود به

صحنه‌ی جنگ را نمی‌دهد؛ چهل هزار جنگ‌جو از اجنّه به خدمت امام

 می‌شتابند تا کمک کنند ولی امام آنان را نمی‌پذیرد. گویی قرار نیست از

 مافوق ظاهر و از نیروهای غیبی استفاده شود! گویی همین علی اکبر و

 اصغر علیهما السّلام باید سربازان امام شمرده شوند و همین حبیب و

 زهیر رضوان الله علیهما امام را یاری رسانند!

 

                  

 

و از سویی، گویی امام بر لبه‌ی عرش رحمانی و غضب جبّاری نشسته است و

 غیب و ظهور را در برابر دشمن به دست می‌گیرد و از آن سِلاح می‌سازد: (بحار

 الانوار، ج44، صص317 تا 319)

 

-        آن هنگام که امام حسین علیه السّلام دستور می‌دهند که در جای جای

 لشکر خویش آتش بیفروزند، «ابن ابی جُوَیرِیَۀِ المُزَنِیّ» فریاد می‌زند: یَا

 حُسَین وَ اَصحَابَ الحُسَین، اَبشِرُوا بِالنَّار! ... >>> (بقیه در "ادامه ی

گل نگاشت")

 


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط sjj در دوشنبه 24 دی1386 و ساعت 1:53 |

                    

شنبه، چهارم محرّم الحرام سال 61 هجری ست. تصمیم یزید بر قتل امام حسین

 علیه السّلام است. عبید الله بن زیاد هم برای این کار تجهیز و تحریک شده

است. تمام ماجراها نشان می‌دهند که باید این کار انجام شود. از قتل مسلم و

 هانی گرفته، تا چند ده هزار لشکری که به سرزمین کربلا رهسپار شده است.

 امّا هنوز چیزی هست که باید این حلقه‌ها را تکمیل نماید! این جا دولت

 اسلامی و خلیفه‌ی رسول خدا حکومت می‌کند. معاویه از مردم به نام اسلام

برای فرزند ناپاکش یزید، بیعت گرفته است. جنگ با فرزند رسول خدا ممکن

 نیست مگر با بهانه‌ای که او را خارج از دین بشمارد! و یزید و ابن زیاد این

 نکته را به خوبی می‌دانند. کار تمام نیست مگر آن که برای این اقدامات جواز

 شرعی صادر شود. و این مهم، به شریح قاضی واگذار می‌گردد. قاضی القضاۀ

کوفه، حکم صادر می‌نماید که چون حسین بر خلیفه‌ی رسول خدا خروج کرده‌

 است، پس خارج از دین است و کافر شده و جنگ با او واجب است. (الوقایع و

الحوادث، ج2، ص124)

نماز ظهر برپاست. ابن زیاد، خود به مسجد جامع کوفه می‌رود. حکم شریح

 قاضی را در دست می‌گیرد و به مردم می‌گوید که جنگ با حسین، یک

 فریضه‌ی اسلامی است! تحریک می‌کند! تحریض می‌کند! تطمیع می‌کند! تهدید

 می‌کند! و سپاهی بسیار برای جنگ آماده می‌سازد. اینک حلقات جنگ با

 اسلام مجسّم - حسین بن علی علیهما السّلام تمام و کمال است! با نام اسلام،

 با حکم قاضی القضاۀ مسلمین، باید به جنگ با اسلام رفت! وا اسلاماه!!!

 

مگر سلف ناپاک اینان، معاویه نبود که قرآن بر سر نیزه کرد تا با اسلام راستین،

 علیّ بن ابی طالب علیمها السّلام بجنگد؟  وا اسلاماه!!!

 

امّا مپندارید که این کار فقط از معاویه و یزید و ابن زیاد و ... بر می‌آید؛ خیر؛

 گاهی ما نیز در این کار کم از ایشان نداریم! به کمک استاد کل، شیطان رجیم

 لعین، گاهی ما نیز به اسم اسلام، به جنگ با اسلام می‌رویم! آن‌چه "من" از

 اسلام برداشت کرده‌ام، اسلام ناب است، پس هر مخالفی باید که خفه شود! و

 اگر از دستم برآید، حکم به تکفیر او هم می‌دهم! خودم را می‌گویم! دقیقاً با

 خودم هستم! شما نترسید!

 

مصداق بارز آن، ایستادگی بسیاری از عالمان و فرزانگان و نامداران تشیّع است

 در مقابل امام زمانشان؛ آن هنگام که ایشان ظهور فرماید و حکمی دهد، که در

 توضیح المسائل بنده نیست! وا اسلاماه!!!

 

+ گل نگاشت توسط sjj در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 23:30 |


باز باران با ترانه

مي خورد بر بام خانه

يادم آيد كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش يك روز غمگين

گرم و خونين

لرزش طفلان نالان

زير تيغ و نيزه ها را

*

باز باران با صداي گريه هاي كودكانه

از فراز گونه هاي زرد و عطشان

با گهرهاي فراوان

مي چكد از چشم طفلان پريشان.

پشت نخلستان نشسته

رود پر پيچ و خمي در حسرت لب‌هاي ساقي

چشم در چشمان هم آرام و سنگين

مي چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب اين رود پيچان

باز باران

*

باز باران با ترانه

آيد از چشمان مردي خسته جان

هيهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك مي چكد اين قطره ها، روي لبِ

شش ماهه طفلي

رو به پايان

مرد محزون

دست پر خون مي فشاند

از گلوي نازك شش ماهه

بر لب هاي خشك آسمان با چشم گريان

باز باران

*

باز هم اينجا عطش

آتش، شراره، جسم ها

افتاده بي سر پاره پاره

مي چكد از گوش ها باران خون و كودكان بي گوشواره

شعله در دامان و در پا مي خلد خار مغيلان

وندرين تفتيده دشت و سينه ها برپاست طوفان

دست ها آماده ی شلاق و سيلي

چهره ها از بارش شلاق‌ها گرديده نیلی

وندرين صحراي سوزان

مي دود طفلي سه ساله

پر زناله

پاي خسته

دل شكسته

روبه رو بر نيزه ها خورشيد تابان

مي چكد از نوك سرخ نيزه ها

بر خاك سوزان

باز باران باز باران

*

قطره قطره مي چكد از چوب محمل

خاك‌هاي چادر زينب به آرامي شود گل

مي رود اين كاروان منزل به منزل

مي شود از هر طرف اين كاروان هم سنگ باران

آري آري

باز سنگ و باز باران

آري آري

تا نگيرد شعله ها در دل زبانه

تا نگيرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبيند كودكي لب تشنه اينجا اشك ساقي

بر فراز خيمه، برگونه ها

بر مشك ساقي

كاش مي باريد باران.

 

سروده ی اصغر کوه کن



+ گل نگاشت توسط mlz در یکشنبه 23 دی1386 و ساعت 23:7 |

جمعه 3 محرّم سال 61 هجری ست. سپاه عمر بن سعد بن ابی وقّاص، که 4

هزار جنگجو بودند، وارد کربلا شدند و در مقابل سپاه امام حسین علیه السّلام

صف بستند!

 

ابن سعد از عروۀ بن قیس الاحمسی می‌خواهد که سراغ امام حسین

 علیه السّلام برود و به او بگوید که هدفش از این حرکت به سمت

 کوفه چه بوده است.

 عروه از این رسالت ابا می‌کند و از ابن سعد می‌خواهد که او را معاف کند؛

زیرا خودش از نویسندگان نامه به امام حسین علیه السّلام و از دعوت کنندگان

 ایشان به کوفه است! ابن سعد سراغ دیگر بزرگان سپاه و رؤسای لشکر

 می‌رود تا یکی از آنان این رسالت را برعهده بگیرد. جناب شیخ مفید در

 ارشاد ( ص84 و 85) می‌فرماید: «فکلّهم ابی ذلک» !!! زیرا احتمالاً

 همگی همان معذوریّت را داشتند!

                            

وای بر آنانی که این چنین عقبای عالی را به دنیای دانی واگذاردند! امّا آیا

 می‌پنداریم فقط  کوفیان بودند که با امام چنین رفتار کردند؟ به هوش باشیم.

 خود را خوب بنگریم. آیا تا کنون اماممان را به زبان و قلم و خواهش و

 بیان و بنان دعوت نکرده‌ایم؟ آیا نگفته‌ایم که شما بیایید، ما هم همراهتان

 خواهیم بود؟ آیا ... ؟

اکنون نکند که هنگامه‌ی آمدن امام و آن زمان که باید این دعوت‌ها به پای

 پربرکت امام بریزد و گل‌ها و گلواژه‌ها نثار مقدمش گردند، دعوت کنندگان

و خواهندگان و خوانندگان، در سپاه ابن سعدها قرار گیرند و توانایی

رو در رویی با امام را نیز نداشته باشند! به هوش!

+ گل نگاشت توسط sjj در شنبه 22 دی1386 و ساعت 21:45 |

 

پنج شنبه دوّم محرّم سال 61 هجری ست. سپاه حرّ بن یزید ریاحی با سپاه

 امام حسین علیه السّلام رو به رو شده است. حرّ تأکید دارد که

 برای جنگ نیامده ولی دستور دارد امام را به نزد ابن زیاد ببرد.

 امام سه بار تأکید می‌فرماید که همراه او نخواهد شد و به همراهان

خود دستور می‌دهد سوار شوند تا به مدینه بازگردند.

حرّ جلوی امام حسین علیه السّلام را می‌گیرد و اجازه‌ی بازگشت هم

 نمی‌دهد.امام علیه السّلام به او خطاب می‌فرماید: «ثَکَلَتکَ اُمُّکَ! مَا تُرِیدُ؟»

 مادرت به عزایت بنشیند! از ما چه می‌خواهی؟ حرّ پاسخ می‌دهد:

 « أمّا لو غيرك من العرب يقولها لي و هو على مثل الحال الّتي أنت

 عليها، ما تركتُ ذكر أمه بالثّكل؛ كائنا مَن كان! و لكن و الله ما لي إلى

 ذكر أمّك من سبيل، إلا بأحسن ما يُقدر عليه‏» : هر عربی غیر از تو

 در این حال بود و نام مادرم را می‌آورد، نام مادرش را به همان صورت

 به زبان می‌آوردم! امّا چه کنم که به ذکر نام مادرت هیچ راهی ندارم جز

 آن که به بهترین صورت ممکن آن را بر زبان بیاورم!

                         

یک جمله احترام جناب حرّ به حضرت فاطمه‌ی زهرا سلام الله علیها،

 باعث شد که شب عاشورا، خداوند دستش را بگیرد و او را به سپاه

حق برساند و به جایگاهی که اوّلین و آخرین حسرتش را می‌خورند!

                       یَا لَیتَنَا کُنَّا مَعَکُم فَنَفُوزَ فَوزاً عَظِیماً.

اگر دین نداریم و به یاری اماممان نمی‌شتابیم اگر دلش را به درد

 می‌آوریم، دست کم احترام به این خانواده را که نهایۀً می‌تواند ما را

 نجات دهد، از یاد نبریم و به آن چنگ بزنیم! حرّ نیستیم! اما آزاده

 باشیم. خوب نیستیم امّا جلوی کاروان خانواده‌ی اماممان را هم

 نبسته‌ایم! سلمان و بوذر نیستیم، امّا احترام به زهرا سلام الله علیها

 با خون و گوشتمان آمیخته است!

            ای حسینِ ما! به این گوهر که خودت داده‌ای، نجاتمان بخش!

 

شال عزا گردن کنید، رخت سیه بر تن کنید // حسین رسیده کربلا، حسین رسیده کربلا

واویـلـتـا واویـلـتـا،  واویـلـتـا واویـلـتـا // حسین رسیده کربلا، حسین رسیده کربلا

 

+ گل نگاشت توسط sjj در جمعه 21 دی1386 و ساعت 23:17 |