تبليغاتX
باغ صد خاطره

آنان که امامت را  در خانه ی فاطمه تاب نیاوردند و با   آتشی  و ریسمانی، اسلام را

 

  دست بستند؛ و در کربلا  به سنگ  و نیزه و شمشیر، کشتی نجات امت را به در یا ی خون

 

 کشاندند؛ همان نابخردانند که  اکنون دل های سیاهشان، حرم  منوّر عسکریین را  نشانه می رود

 

 تا امامتی را که در  عاشورا نادانسته  در دل های شیعیان  تثبیت کردند، زخمی دوباره زنند.

 

به راستی که  امامت  کالایی نیست که هر رهگذری را توان بهره از آن باشد.

 

 ویرانه های خانه ی مولا، اندوه هر روزمان باید باشد پس چه گونه است که خانه ی او ویران است

 

 و ما به آسایش سر بر بالین می نهیم؟ با هر توانی، امام زمانمان را یاری کنیم؛

 

 اینک اوست که ندای " هل من ناصر"ش  بلند است!

 

 

دوستانش بی وفا و دشمنانش پرفریب

 

با کدامین سر کند؟ مشکل دو تا دارد حبیب

 

 

اللّهم عجّل فرج مولانا صاحب العصر و الزّمان.

 

+ گل نگاشت توسط mlz در شنبه 13 بهمن1386 و ساعت 19:22 |

شیعه به کجا می رود؟

حفظ کیانمان، خون می خواهد؛ کیست که خونش را در این راه هدیه کند و جان و خانواده اش را قربانی؟

حرم امام هادی و امام عسکری در سامرا، بارگاهی ست که بی شک مِلک یقینی مولایمان امام زمان

 است. به راستی وقتی هنوز مشاممان از بوی آتش در خانه ی فاطمه سلام الله علیها

 از پس 14 قرن، سوزان است و چشم هامان از دود آن، اشک ریزان، چه گونه تخریب دوباره ی

بیت امامت را تاب آورده ایم؟!!!

آیة الله العظمی وحید خراسانی، پس از واقعه ی سامرا فرمودند امشب همه ی ما به خانه های

 خودمان می رویم و خانه هامان با چراغی روشن است، اما خانه ی قطب عالم امکان

دیگر چراغ ندارد.

شیعه بمیرد در این مصیبت کم است.

چه می کنیم؟!!!



+ گل نگاشت توسط mlz در پنجشنبه 11 بهمن1386 و ساعت 8:48 |

با اشک هاش دفتر خود را نمور کرد

در خود تمام مرثیه ها را مرور کرد

ذهنش ز روضه ها ی مجسم عبور کرد

شاعر بساط سینه زدن را که جور کرد

احساس کرد از همه عالم جدا شده است

در بیت هاش مجلس ماتم به پا شده است

 

*

 

در اوج روضه خوب دلش را که غم گرفت

وقتی که میز و دفتر و خودکار دم گرفت

وقتش رسیده بود به دستش قلم گرفت

مثل همیشه رخصتی از محتشم گرفت

بار این چه شورش است که در جان واژه ها ست

شاعر شکست خورده طوفان واژه هاست

 

*

 

بی اختیار شد قلمش را رها گذاشت

دستی زغیب قافیه را کربلا گذاشت

یک بیت بعد ، واژه ی لب تشنه را گذاشت

تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

حس کرد پا به پاش جهان گریه می کند

دارد غروب فرشچیان گریه می کند

 

*

 

با این زبان چگونه بگویم چه ها کشید

بر روی خاک و خون بدنی را رها کشید

او را چنان فنای خدا بی ریا کشید

حتی براش جای کفن بوریا کشید

در خون کشید قافیه ها را ، حروف را

از بس که گریه کرد تمام لهوف را

 

*

 

اما در اوج روضه کم آورد و رنگ باخت

بالا گرفت کار و سپس آسمان گداخت

این بند را جدای همه روی نیزه ساخت

"خورشید سر بریده غروبی نمی شناخت

بر اوج نیزه گرم طلوعی دوباره بود"

اوکهکشان روشن هفده ستاره بود

 

   *    

 

خون جای واژه بر لبش آورد و بعد از آن . . .

پیشانی اش پر از عرق سرد و بعد از آن . . .

خود را میان معرکه حس کرد و بعد از آن . . .

شاعر برید و تاب نیاورد و بعد از آن . . .

در خلسه ای عمیق خودش بود و هیچکس

شاعر کنار دفترش افتاد از نفس...


*سید حمید رضا برقعی

+ گل نگاشت توسط mlz در دوشنبه 8 بهمن1386 و ساعت 23:17 |
 

راستی آیا

کودکان کربلا، تکلیفشان تنها

دائما تکرار مشق آب! آب!

مشق بابا آب بود؟*


*زنده یاد قیصر امین پور

+ گل نگاشت توسط mlz در سه شنبه 2 بهمن1386 و ساعت 17:4 |