به نام خدا
" زیباترین اِسراء "
. . . و هنوز مبهوت بزرگی توام.
خاتون من!
اگر حسین علیه السلام، تنها « امام » توست،
این نوازش های مادرانه و این دل نگرانی های خواهرانه چیست؟
و اگر او فقط برادری ست عزیز،
این قربانی بی چشم داشت پسران
_ بی بدرقه ای دلنشین، حتا_ چه تفسیری دارد؟
چه گونه . . . ؟
و چه گونه . . . ؟
به راستی که دختر زهرایی که سلام خدا بر شما باد
و خوب می دانی چه گونه عشق آسمانی ات را به سرسپردگی ولایت، پیوند زنی.
تو آمدی
مدینه را وانهادی تا در کربلا، حسین را دریابی.
آمدی
و حَجَّت را چون برادر رها کردی
تا قربانیان محضر دوست را چند روزی بیشتر مراقبت کنی.
آمدی
« هم نفس » و « هم رکاب » حسین علیه السلام.
چنان به عطر نبوت و امامت _ همه عمر_ آغشته بودی
که لحظه ای دوری اش را تاب نمی آوردی.
دیگر کسی برایت نمانده بود
و آن سلسله ی تطهیر، همه رفته بودند
و اکنون تنها حسین است که همیشه همراهی ات نموده، آن چنان که تو ، او را.
آمدی
بانگاهی به عباس
دل، قوی داشتی که این ادب آموخته ی ام البنین
بازوبندش حیدری ست و ذکر مدامش، فاطمی
آمدی
و علی اکبر را ستودی
شباهت فراوانش به پیامبر، همیشه بی تابت کرده است
و هنوز مانده ای که تو او را عمه ای یا او تو را سرور.
آمدی
و رقیه را خنداندی
که می دانستی خنده ی این نازنین دختر، جان دوباره ای ست بر برادر.
آمدی
و همان طور که آرام آرام، سکینه را نوازش می کردی
رموز فاطمی را در گوشش به نجوا می خواندی.
آمدی
علی اصغر را از رباب ستاندی
تا لحظه ای چشم بدان گوهر ناب افکنی
اما اندیشیدی که این ستاره در آسمان مادر چه درخشان تر است!
آمدی
و ام کلثوم و فاطمه و رباب را مراقب بودی
که توشه ی صبر و محبت شان، هماره لبریز باشد.
آمدی
و عون و جعفر را به نظاره نشستی
که مبادا هنوز کامل دل از ایشان برنگرفته باشی!
آمدی
و نگاهت، حسین
ذکرت، حسین
سوی قدم های دلت، حسین
_و همان بهتر که بگویم_
محور هستی ات ، حسین علیه السلام بود.
آمدی و در این آمدن به سوی امامت و ولایت م
قدم به قدم
شرح سینه می یافتی و صبرمی آموختی
آمدی
پله های امامت را بالا رفتی
آن چنان که حسین علیه السلام، تو را
به اشاره ای
به اوج رسانید
و امامت سجاد بیمارش را
در دستان پرتوان تو
به امانت سپرد.
آمدی و آمدی
صحرا به صحرا
وادی به وادی
کربلا را پشت سر نهادی
از کوچه های سر به فلک کشیده ی مدینه و مکه گذشتی
پای بر آستان کوفه و شام نهادی
بالا رفتی
بالا و بالاتر
آمدی و آمدی
تا به « ما رَایتُ الا جَمیلا » رسیدی
. . . و من هنوز
هنوز
هنوز ، مبهوت بزرگی توام.
نیمه ی رجب ۱۴۲۹
