تبليغاتX
باغ صد خاطره
نقل شده است كه روزي به بهلول گفتند :

خبر داري كه در قيامت،اعمال نيك تمام مردم را در كفه اي از ترازو قرار مي دهند و اعمال نيك

دو خليفه را در كفه اي ديگر؛ و مشخص مي شود كه كفه ي اعمال دو خليفه سنگين تر است؟

بهلول گفت:

اگر حديث درست باشد،‌ترازو خراب است!!!

                                                      

نكته: شيعيان خوش انديش و فرهيخته، هميشه سعي كرده اند كه با مسائلي از اين دست،‌

به صورت علمي و مستدل برخورد كنند. سخن بهلول نيز از همين دست است. او ابتدا به سند حديث

مي پردازد و شك خود را از صحيح بودن آن بيان مي دارد. سپس متن حديث را بررسي مي كند و با

نگاهي تيز بينانه، آن را رد مي نمايد.

خوب است تلاش كنيم هميشه چشم و گوشمان را باز نگه داريم و مراقب ورودي هاي اعتقادي باشيم.

+ گل نگاشت توسط mlz در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 و ساعت 20:50 |
 

بسم الله الرحمن الرحيم

روایت شده که محمد بن ابی العلاء همدانی و یحیی بن محمد جریح بغدادی گفته اند که

 روزی ما در باب قتل عمر بن خطاب لعنه الله علیه منازعه کردیم و رفتیم در شهر قم به نزد

احمد بن اسحاق قمی که از خواص اصحاب امام علی النقی و امام حسن عسکری

 علیهما السلام بود و به خدمت امام مهدی عج نیز رسیده بود. وقتی در خانه وی را کوبیدیم

 دختری عراقیه ای بیرون آمد سراغ احمد را از او گرفتیم. گفت: ...

( دنباله ی مطلب در ادامه ی گل نگاشت )


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط mlz در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت 14:17 |
به نام خدا

ديگه از دست خودش خسته شده بود. نمي تونست به خودش نگاه هم بكنه. صورت و بدنش پر از

دونه بود. انواع آزمايش ها و داروها هيچ بهبودي اي براش به دنبال نداشت. با اون پوست سفيدش

اين دونه ها بدجوري اذيتش مي كرد. كنار هزاران فكر ديگه،‌اين كه با اين صورت و بدن، اصلا معلوم

نيست كه كسي اون رو به همسري بپذيره،‌رنجش رو بيشتر مي كرد. وقتي از پزشكاي اين جا براي

بهبوديش نااميد شد،‌پدرش پيشنهاد كرد كه به خارج برن و اون جا به دنبال مداوا باشن. مشكل مالي

نداشتن و زود آماده ي سفر شدن. مدتي گذشت. يه كم ازش بي خبر بودم. براش دعا مي كردم كه

با سلامتي برگرده. بالاخره اومدن. اما... دريغ از اندكي مداوا. همون جور كه رفته بود،‌برگشت؛ البته

دل شكسته تر و نااميدانه تر.  ديگه خيلي حالش خراب بود. دلم خيلي براش مي سوخت. خيلي

با خودم كلنجار رفتم و دست آخر بهش گفتم: عزيز من! من هم يه پزشك سراغ دارم. مياي بريم؟

گفت كجا؟ گفتم مشهد.  تو كه اين همه جا رو رفتي،‌اين يكي رو هم به خواهش من كه دوست

چندين ساله تم برو. قبول كرد. آماده ي سفر شديم با او و همسرم. وقتي رسيديم مشهد،‌گفتم

 ببين اگه مي خواي خوب بشي بايد بري اون جا، به آقا سلام بدي و خودت رو به ضريحش برسوني

 و دست در حلقه هاي ضريحش بندازي و ازش بخواي كه شفات بده. اونم رفت.

مي گفت چندين ساعت ايستاده بودم اما اون قدر شلوغ بود كه نمي تونستم جلو برم. هر چه تلاش

كردم، فايده اي نداشت. نااميد شدم. گفتم برگردم ديگه، كاري از دستم بر نمياد. همين كه خواستم

بيام بيرون،‌ يه خانمي كه قد بلندي هم داشت،‌ جلوم رو گرفت و گفت كجا؟ گفتم هر چه تلاش كردم به

ضريح نرسيدم و ديگه مي خوام برم. گفت بيا من برسونمت. پشت سرش راه افتادم. به راحتي منو به

ضريح رسوند. دستم رو به حلقه هاش گرفتم و برگشتم كه از خانمه تشكر كنم اما نديدمش.

با خواهش و التماس، حاجتم رو  به آقا گفتم  و مدتي بعد خداحافظي كردم و اومدم بيرون. چند قدمي

برداشتم كه يه آقايي اومد و گفت: خانم شما مسافرين؟ گفتم بله. گفت چند نفرين؟ گفتم سه نفر.

چيزي به دستم داد و گفت اين ژتون غذاي مهمان سراي آقاست. مي تونين امروز مهمان سفره ي آقا

باشين.

اره. اون روز رو ما سه تايي مهمون خوان كرمش بوديم. چه مي كنند اين خاندان با جان و دل و جسم

انسان،‌هنوز هم نفهميدم. اما همين قدر بگم كه تو همون سفر،‌دوستم خوب خوب شد.

ديگه نه دونه اي بود و نه ناراحتي اي. شفاش رو داده بودن. 

دست به دامان تو ام يا رضا عليه السلام

وقتي براي شكرانه ي لطف و كرمشون به حرم رفته بوديم،‌يكي از دوستاي مشهديم رو ديدم. ماجرا رو

براش تعريف كردم. به دوستم گفت: به شما نمياد جنوبي باشي،‌پوستت خيلي سفيدتر از جنوبي

هاس.جوابش داد كه آخه من ارمني ام. دوست مشهديم گفت: بعد از ديدن اين همه لطف و كرم

 از اين آقا،‌چرا مسلمان نشدي؟ و پاسخ شنيد كه چون خيلي از مسلمونا بدم مياد؛ همشون دروغگو

هستن!دوست مشهديم گفت: شما به مسلمونا كار نداشته باش،‌اصل اسلام رو ببين به دردت مي

خوره يا نه.چند تا كتاب بهش معرفي كرد و ... دوست ارمني من شيفته ي اسلام شد.

 مي گفت چه دين خوبي دارين اما بعضي پيروانش چه بدي هايي مي كنن. اسلام آورد و شيعه شد. 

شيعه ي علوي رضوي!

 

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...


* شعر از سيد حيمدرضا برقعي

** من اين خاطره رو با يه واسطه از كسي كه خودشون با اين خانم راجع به تشيع صحبت كردن،‌شنيدم.

 

+ گل نگاشت توسط mlz در چهارشنبه 22 آبان1387 و ساعت 10:56 |
بسم الله الرحمن الرحیم

در لینک هایی که دیروز توسط دوستان برایم فرستاده شد، عكس هايي بود كه خيلي برايم

جالب بود.

بهتر ديدم اين عكس ها را در وبلاگ خودمان قرار دهم تا دوستان بيشتري توان استفاده از آن را

داشته باشند.

ظاهرا اين عكس ها تابلوهاي تبليغاتي شهر مصر را نشان مي دهند. به راستي اگر دغدغه ي حجاب

داريم و آن را خوب شناخته ايم، چرا از اين دست كارهاي خوب استفاده نكنيم به جاي برخي كارهاي

زننده كه افراد را براي هميشه از هر نوع حجابي بيزار مي كند؟

 هر كاري راهي دارد،‌ بينديشيم.

چه خوب و راحت مي شه مگسا رو دور كرد!

"تو نمي توني مانع اونا بشي اما مي توني خودت رو از حمله ي اونا در امان بداري!

اون كه تو رو آفريده،‌ مصلحتت رو بهتر مي دونسته."

 

چه قدر اون آرامش سبز رو دوست دارم

"خوبه که حجاب تو رو حفظ کنه یا بعضی با نگاهشون بهت لطمه بزنن؟

خداوند توبه و بازگشت شما رو می خواد و اونایی که تابع شهوتشون هستن،

 انحراف بزرگي رو طلب كردن."

 

+ گل نگاشت توسط mlz در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 17:16 |
باز هم آمد.

هنوز آماده نبودم‌، اما خوب شد منتظر آماده شدن من نماند چون معلوم نبود كه كي آماده خواهم شد؛‌

بماند كه اگر به خودم رهايم كنند،‌ اصلا توان آماده شدن را ندارم.

او منتظر من و تو نمي ماند كه ببيند خود را آماده كرده ايم يا نه،‌ وقتش كه بشود مي آيد.

با تمام قدرت،‌ با تمام بزرگي ...

وقتي كه آمد، مجبوري دست و پايت را جمع كني و خودت را هر جور شده سر و سامان بدهي.

با هر ميزان آمادگي، راه بيفتي و همراهش بروي.

اما انصافا او هم در همراهي و كمك چيزي كم نمي گذارد. كم كه هيچ،‌ اغلب آن چنان مي بخشد و

بزرگواري مي كند كه خجالت زده مي شويم.

 

  "رمضان" با تمام  عظمتش از راه رسيد و همه ي مومنان را با خود همراه كرد. خوشا به حال آنان كه

 مهيايش بودند اما كفران است اگر اكنون با هر حالي كه هستيم، در نيابيمش.

در ميان اين درياي زلال كه تنها تماشاي عظمت و وسعت بي كران آبي اش، چنان چشم نواز است كه 

جان را به تمامي لبريز از شادي و سرور مي كند،‌ حيف است اگر بدون برچيدن مرواريدهاي رخشانش، از

آن بگذريم.

دريابيمش كه هنوز مهياي وداع نشده،‌ از نزدمان خواهد رفت؛ همان طور كه آمده بود.

باز هم خواهد رفت !

 

+ گل نگاشت توسط mlz در پنجشنبه 14 شهریور1387 و ساعت 22:39 |

 

مهربانا!

روزي به اميد آن كه مي آيي و دردهايم را كم مي كني، ‌دعايت مي كردم،

روزي به آرزوي آن كه مي آيي و ستم ها را مي زدايي،‌ صدايت مي زدم،

روزي به چشمداشت پاداش ذره اي خير و نيكي هايم،  انتظار دوران ظهورت را مي كشيدم،

روزي دل مي بستم كه مرا هم به خاطر خوبان ديگر نگاهي مي كني و به دعا مي نشستم كه اشك هاي دلپاكان پيرامونم را پاسخ دهي؛

اما نمي دانم در اين سال ها با دلم چه كرده اي كه اكنون _اغلب_ تو را مي خوانم و مي خواهم و به دعايت مي نشينم

 كه بيايي  تا خود از اين زندان نجات يابي

‌ بيايي تا كمتر خون به دل شوي

‌بيايي تا به انتظارت پايان داده شود اي منتظر منتظَر!

سخت است برايم مولا جان كه ديگران را ببينم كه دم از اسلام مي زنند و تو را كه اسلام كاملي نبينم.

سخت است برايم مولا جان كه به اندوهت بينديشم و در انديشه ي خوفناك آمدن بلاها به سويت باشم و

كاري از دستم برنيايد.

مي دانم كه وظايفي دارم

مي دانم كه در،گاه غيبتت چه بايد كرد

مي دانم كه از پس همان هم برنيامده ام

اما

آقاي من!

تصور اندوه تو، ‌مرا مي آزارد

انديشه ي غباري بر خاطرت حتي، ‌اندوهناكم مي سازد

نمي توانم غصه ات را تحمل كنم

و اينك مدت هاست كه يقين دارم تو هر روز  و هر روز خون به دل تر و اندوهناك تر مي شوي.

آه

كه در نيامدنت چه حكمت ها نهفته است

و روز آمدنت چه شيرين است.

مدت هاست به تو مي انديشم

به تو

كه اين همه سال را چه گونه صبوري كرده اي

و اين همه درد را چه طور تاب آورده اي؟!!!

مي انديشم كه چه شيرين است كه امرت اصلاح شود و قلبت به م‍‍ژده ي ظهور، روشن.

 

مدت هاست كه سعي مي كنم تو را براي " تو" بخواهم

                                                        اي بهترين خواستني ها.

                                                    

                                               مي خوانمت

 

اَلَّلهُمَّ أَصْلِحْ عَبْدَکَ وَ خَلیفَتَکْ بِما أَصْلَحْتَ بِهِ أَنْبِیاءَکَ وَ رُسُلَکْ،

وَ حُفَّهُ بِمَلائِکَتِکْ، وَ أیِّدْهُ بِروحِ الْقُدْسِ مِنْ عِنْدِکْ وَ اسْلُکْهُ مِنْ بَیْنَ یَدَیْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً

یَحْفَظُونَهُ مِنْ کُلِّ سُوءٍ، وَ أبْدِلْهُ مِن بَعْدِ خَوفِهِ أمْناً

 یَعْبُدُکَ لا یُشْرِکُ بِکَ شَیْئاً، وَ لا تَجْعَلْ لِاحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ عَلی وَلِیِّکَ سُلْطاناً

 وَ اْذَنْ لَهُ فِی جَهادِ عَدُوِّکَ وَ عَدُوِّهْ، وَ اجْعَلْنِی مِنْ أنْصارِهْ اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَی‏ءٍ قَدیر.

 

شعبان ۱۴۲۹

 

+ گل نگاشت توسط mlz در یکشنبه 3 شهریور1387 و ساعت 12:56 |

                  

به نام خدا

                                       " زیباترین اِسراء "

(zibaatarin esra)           

. . .  و هنوز مبهوت بزرگی توام.

                                             خاتون من!

اگر حسین علیه السلام، تنها « امام » توست،

                   این نوازش های مادرانه و این دل نگرانی های خواهرانه چیست؟

و اگر او فقط برادری ست عزیز،

             این قربانی بی چشم داشت پسران

                                     _ بی بدرقه ای دلنشین، حتا_ چه تفسیری دارد؟

              چه گونه . . . ؟

               و چه گونه . . . ؟

به راستی که دختر زهرایی که سلام خدا بر شما باد

   و خوب می دانی چه گونه عشق آسمانی ات را به سرسپردگی ولایت، پیوند زنی.

تو آمدی

مدینه را وانهادی تا در کربلا، حسین را دریابی.

آمدی

          و حَجَّت را چون برادر رها کردی

 

                     تا  قربانیان محضر دوست را چند روزی بیشتر مراقبت کنی.

آمدی

          « هم نفس » و « هم رکاب » حسین علیه السلام.

چنان به عطر نبوت و امامت _ همه عمر_ آغشته بودی

                                   که لحظه ای دوری اش را تاب نمی آوردی.

دیگر کسی برایت نمانده بود

                             و آن سلسله ی تطهیر، همه رفته بودند

و اکنون تنها حسین است که همیشه همراهی ات نموده، آن چنان که تو ، او را.

آمدی

          بانگاهی به عباس

          دل، قوی داشتی که این ادب آموخته ی ام البنین

                                       بازوبندش حیدری ست و ذکر مدامش، فاطمی

آمدی

و علی اکبر را ستودی

 شباهت فراوانش به پیامبر، همیشه بی تابت کرده است

                و هنوز مانده ای که تو او را عمه ای یا او تو را سرور.

آمدی

          و رقیه را خنداندی

        که می دانستی خنده ی این نازنین دختر، جان دوباره ای ست بر برادر.

آمدی

و همان طور که آرام آرام، سکینه را نوازش می کردی

                        رموز فاطمی را در گوشش به نجوا می خواندی.

آمدی

            علی اصغر را از رباب ستاندی

تا لحظه ای چشم بدان گوهر ناب افکنی

 اما اندیشیدی که این ستاره در آسمان مادر چه درخشان تر است!

آمدی

          و ام کلثوم و فاطمه و رباب را مراقب بودی

                                  که توشه ی صبر و محبت شان، هماره لبریز باشد.

آمدی

          و عون و جعفر را به نظاره نشستی

                               که مبادا هنوز کامل دل از ایشان برنگرفته باشی!

آمدی

          و نگاهت، حسین

                             ذکرت، حسین

                                                سوی قدم های دلت، حسین

_و همان بهتر که بگویم_

                                         محور هستی ات ، حسین علیه السلام بود.

آمدی و در این آمدن به سوی امامت و ولایت م

                                    قدم به قدم

                                         شرح سینه می  یافتی و صبرمی آموختی

آمدی

           پله های امامت را بالا رفتی

                      آن چنان که حسین علیه السلام، تو را

                                                               به اشاره ای

                                                                   به اوج رسانید

و امامت سجاد بیمارش را

                             در دستان پرتوان تو

                                                          به امانت سپرد.

آمدی و آمدی

                   صحرا به صحرا

                                      وادی به وادی

کربلا را پشت سر نهادی 

        از کوچه های سر به فلک کشیده ی مدینه و مکه گذشتی

                                                    پای بر آستان کوفه و شام نهادی

بالا رفتی

                   بالا و بالاتر

                                  آمدی و آمدی

                                             تا به « ما رَایتُ الا جَمیلا » رسیدی

  . .  . و من هنوز

                                  هنوز

                                                    هنوز ، مبهوت بزرگی توام.

                  

                   نیمه ی رجب ۱۴۲۹

 

 

+ گل نگاشت توسط mlz در شنبه 29 تیر1387 و ساعت 0:51 |
منافقی، پلیدی های خویش را برای کافری باز می گوید!!

 

به نام خدا

 

اللهم العن الجبت و الطاغوت

 

مفاد نامه عمر به معاويه

 



به راستي به چيزي اقرار كرديم كه با شمشير به آن مجبور شديم در حالي كه سينه ها

 از كينه به شدت گرم بود و جانها مي لرزيد . و نيت ها و ديده ها دچار شك و ترديد بود

 از اين كه ما را بر چيزي كه مورد انكارمان بود مي خواندند و بدان جهت از او اطاعت كرديم

كه قوم و قبيله يمني شمشير زور خود را از بالاي سرمان بردارد و آن كساني از قريش

 كه دست از دين اجدادي خود برداشته بودند مزاحم ما نشوند .


به هبل و لات وعزي و بتان ديگر سوگند كه من از آن روز كه آنها را پرستيدم

دست از آنها بر نداشتم ، پروردگار كعبه را نپرستيده و گفتاري از محمد را تصديق

 ننموده ام و جز از راه نيرنگ و فريب ادعاي مسلماني ننموده ام و خواسته ام او را بفريبم .

چون جادوي بزرگي را برايمان آورد و در سحر و جادو گري بر سحر بني اسرائيل با موسي

 و هارون و داوود و سليمان و عيسي افزود و سحر و جادوي همه آنان را او يك تنه آورد

 و بر آنان اين نكته را افزود كه اگر او را باور داشته باشند بايد بر اين مطلب كه او

سالار ساحران است اقرار داشته باشند .
 

( ادامه ی نامه در ادامه ی گل نگاشت)

 


ادامه ی گل نگاشت
+ گل نگاشت توسط mlz در یکشنبه 12 خرداد1387 و ساعت 1:8 |
 
  

    «« به نام آن که زینب را خاتون عشق و صبر آفرید »»

 


روشنی صبحِ بدون شبی
حیدر کراری اگر زینبی

وام گذار لب تو راستی
گفتی و چون شعله به پا خاستی

بانگ رسای تو ستم سوز شد
کشته ی مظلوم تو پیروز شد

خواست که غم دست تو بندد ولی
غم که بود در بر دخت علی(ع)

قامت تو قامت غم را شکست
دخت علی(ع) را نتوان دست بست

ای دل دریا، دل دریای تو
عرش خدا منزل و مأوای تو

دختر خورشید خدا بر زمین
خواهر آزادی و فرزند دین

آن چه تو کردی به صف کربلا
کرده ی مخلوق بود یا خدا ؟

آن همه خون خوردن و چون گل شدن
دشت خزان دیدن و بلبل شدن

دیدن خورشید ذبیح از قفا
باز ستادن چو فلک روی پا

جان تو گلخانه ی عشق خداست
جای چنان چون تو زنی کربلاست*

 

 


*دکتر سید علی موسوی گرمارودی

 

+ گل نگاشت توسط mlz در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 و ساعت 0:3 |

  بهارمن !

 دلم برای سبزی ام

شدید تنگ گشته است!

که ریز برگ های نو شکفته ی درخت

سبزی دوباره بی نظیر خویش را

هم از کجا، به شاخه هایشان نشانده اند؟!

سفید و صورتی شکوفه های نرم و نازک و لطیف،

بر قواره ی چو هیزم درخت،

هم از کجا به بار آمده اند؟!

خوشا به حال این زمین

که هر بهار

با اشاره ای ز سمت تو

دوباره سبز می شود؛

و با نگاهکی به روی دلنشین تو

هماره شرم خویش را

به چهره ی شکوه ایزدی

با بغل بغل شقایق لطیف

نمایشی دوباره می دهد.

 

        ***

 

و من همان زمین خشک غیبت توام!

اگر چه مهر تو

در تمام ذره های من، نهفته است،

سبز گشتنم، شکوفه دادنم ،

اشاره اش به دست توست؛

لیاقتی به من بده

که چون درخت در بهار

ز خواب نوش

خویش را رها کنم

به عشق تو

                به نام تو

                           جوانه و شکوفه وا کنم؛

                           بهار خویش را صدا کنم؛

بهار من ظهور توست!

بهار من حضور توست!

 

 

فروردین 87

+ گل نگاشت توسط mlz در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 10:39 |