باغ صد خاطره
احساس سوختن به تماشا نمی شود *** آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم 
به نام خدا

ديگه از دست خودش خسته شده بود. نمي تونست به خودش نگاه هم بكنه. صورت و بدنش پر از

دونه بود. انواع آزمايش ها و داروها هيچ بهبودي اي براش به دنبال نداشت. با اون پوست سفيدش

اين دونه ها بدجوري اذيتش مي كرد. كنار هزاران فكر ديگه،‌اين كه با اين صورت و بدن، اصلا معلوم

نيست كه كسي اون رو به همسري بپذيره،‌رنجش رو بيشتر مي كرد. وقتي از پزشكاي اين جا براي

بهبوديش نااميد شد،‌پدرش پيشنهاد كرد كه به خارج برن و اون جا به دنبال مداوا باشن. مشكل مالي

نداشتن و زود آماده ي سفر شدن. مدتي گذشت. يه كم ازش بي خبر بودم. براش دعا مي كردم كه

با سلامتي برگرده. بالاخره اومدن. اما... دريغ از اندكي مداوا. همون جور كه رفته بود،‌برگشت؛ البته

دل شكسته تر و نااميدانه تر.  ديگه خيلي حالش خراب بود. دلم خيلي براش مي سوخت. خيلي

با خودم كلنجار رفتم و دست آخر بهش گفتم: عزيز من! من هم يه پزشك سراغ دارم. مياي بريم؟

گفت كجا؟ گفتم مشهد.  تو كه اين همه جا رو رفتي،‌اين يكي رو هم به خواهش من كه دوست

چندين ساله تم برو. قبول كرد. آماده ي سفر شديم با او و همسرم. وقتي رسيديم مشهد،‌گفتم

 ببين اگه مي خواي خوب بشي بايد بري اون جا، به آقا سلام بدي و خودت رو به ضريحش برسوني

 و دست در حلقه هاي ضريحش بندازي و ازش بخواي كه شفات بده. اونم رفت.

مي گفت چندين ساعت ايستاده بودم اما اون قدر شلوغ بود كه نمي تونستم جلو برم. هر چه تلاش

كردم، فايده اي نداشت. نااميد شدم. گفتم برگردم ديگه، كاري از دستم بر نمياد. همين كه خواستم

بيام بيرون،‌ يه خانمي كه قد بلندي هم داشت،‌ جلوم رو گرفت و گفت كجا؟ گفتم هر چه تلاش كردم به

ضريح نرسيدم و ديگه مي خوام برم. گفت بيا من برسونمت. پشت سرش راه افتادم. به راحتي منو به

ضريح رسوند. دستم رو به حلقه هاش گرفتم و برگشتم كه از خانمه تشكر كنم اما نديدمش.

با خواهش و التماس، حاجتم رو  به آقا گفتم  و مدتي بعد خداحافظي كردم و اومدم بيرون. چند قدمي

برداشتم كه يه آقايي اومد و گفت: خانم شما مسافرين؟ گفتم بله. گفت چند نفرين؟ گفتم سه نفر.

چيزي به دستم داد و گفت اين ژتون غذاي مهمان سراي آقاست. مي تونين امروز مهمان سفره ي آقا

باشين.

اره. اون روز رو ما سه تايي مهمون خوان كرمش بوديم. چه مي كنند اين خاندان با جان و دل و جسم

انسان،‌هنوز هم نفهميدم. اما همين قدر بگم كه تو همون سفر،‌دوستم خوب خوب شد.

ديگه نه دونه اي بود و نه ناراحتي اي. شفاش رو داده بودن. 

دست به دامان تو ام يا رضا عليه السلام

وقتي براي شكرانه ي لطف و كرمشون به حرم رفته بوديم،‌يكي از دوستاي مشهديم رو ديدم. ماجرا رو

براش تعريف كردم. به دوستم گفت: به شما نمياد جنوبي باشي،‌پوستت خيلي سفيدتر از جنوبي

هاس.جوابش داد كه آخه من ارمني ام. دوست مشهديم گفت: بعد از ديدن اين همه لطف و كرم

 از اين آقا،‌چرا مسلمان نشدي؟ و پاسخ شنيد كه چون خيلي از مسلمونا بدم مياد؛ همشون دروغگو

هستن!دوست مشهديم گفت: شما به مسلمونا كار نداشته باش،‌اصل اسلام رو ببين به دردت مي

خوره يا نه.چند تا كتاب بهش معرفي كرد و ... دوست ارمني من شيفته ي اسلام شد.

 مي گفت چه دين خوبي دارين اما بعضي پيروانش چه بدي هايي مي كنن. اسلام آورد و شيعه شد. 

شيعه ي علوي رضوي!

 

ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس

خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس

آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان

جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس

آنجا که خادمینش از روی زائرینش

گرد سفر بگیرند با بال ناز طاووس

خورشید آسمان ها در پیش گنبد او

رنگی ندارد آری چیزی شبیه فانوس

رویای ناتمامم ساعات در حرم بود

باقی عمر اما افسوس بود و کابوس

وقتی رسیدی آنجا در آن حریم زیبا

زانو بزن به پای بیدار خفته در طوس...


* شعر از سيد حيمدرضا برقعي

** من اين خاطره رو با يه واسطه از كسي كه خودشون با اين خانم راجع به تشيع صحبت كردن،‌شنيدم.

 

[ چهارشنبه 22 آبان1387 ] [ 10:56 ] [ mlz ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

sjj1350@yahoo.co.uk
mlz1355@yahoo.com
نويسندگان
امکانات وب